در انتظار یک ایمیل؛ روایت دختری از تعلیق آموزش
این روزها هر بار که وارد سایت مکاتب میشوم، حسی در من زنده میشود که گویی بهزودی به جمع آن دختران میپیوندم و همصنفی و دوستشان میشوم؛ اما متاسفانه هنوز این حس به حقیقت بدل نشده است. به بیش از شصت مکتب درخواست فرستادهام، اما هیچ پاسخ قناعتبخشی دریافت نکردهام. دلم مانند گلولهای از آتش به جوش آمده است. این روزها مدام فکر میکنم که چرا دختران باید برای تحصیل و آیندهشان اینهمه رنج بکشند و زندهزنده بسوزند.
در این روزها حسی عجیب دارم. برای دوستانی که بیرون از افغانستان هستند، از مشکلات و نگرانیهایم گفتم؛ اما پشتم را خالی کردند و تنهایم گذاشتند. اگر امسال بورسیه تحصیلی دریافت نکنم، ادامه تحصیلم از بین خواهد رفت؛ چون هجدهساله میشوم و مکاتب بیرون از افغانستان معمولاً فقط هجدهسالهها را به دانشگاه میپذیرند، در حالی که من حتا سند صنف دوازدهم را هم ندارم.
امروز بغض سنگینی گلویم را گرفته و این خطها را مینویسم؛ با وجود پروفایلی که دارم، هیچ مکتبی حاضر به پذیرشم نیست، فقط به این دلیل که سند زبان انگلیسی ندارم. دلیل نداشتن این سند نیز فقر خانوادهام و شرایط بدی است که در کشورمان حاکم است.
من به زبان انگلیسی تسلط خوبی دارم. این زبان را از طریق ویدیوها و متنها یاد گرفتهام. پدرم توان پرداخت هزینه کورس را نداشت. اخیراً آمادهگی برای امتحان دولینگو را آغاز کرده بودم که طالبان کورسهای زبان را مسدود کردند. پدر و مادرم با هزاران مشکل هزینه مکتبم را تا صنف دهم پرداخت کردند. مادرم شبها تا دیر وقت بیدار میماند و لباس میدوخت تا مصارف مکتبم را فراهم کند. این روزها وقتی به او نگاه میکنم، دلم میشکند؛ با اینکه بسیار تلاش میکنم، اما هنوز بیپاسخ ماندهام و مادرم با امید به دخترش چشم دوخته تا زحمات دهسالهاش هدر نرود.
اگر زودتر نتوانم پذیرش بگیرم، نمیدانم چه بر سرم خواهد آمد. گاهی که بیشتر فکر میکنم، به یاد دوستان مکتبم میافتم؛ بعضی ازدواج کردند و حالا فرزند دارند و برخی دیگر دست به خودکشی زدند. اما من نه میخواهم ازدواج کنم و نه میخواهم خودکشی کنم. فقط میخواهم درسهایم را ادامه بدهم و زحمات پدر و مادرم را بیپاسخ نگذارم.
نمیخواهم مانند مادرم محتاج کسی باشم که لباس کرایه بیاورد تا بدوزد و در بدلش پول بگیرد. من میخواهم یکی از بزرگترین حامیان دختران و زنان در سطح جهان باشم. میخواهم دختری مستقل باشم و برای دیگر دختران نیز زمینه تحصیل و کار را فراهم کنم.
اما فعلاً حتا برای خودم هم کاری کرده نمیتوانم. این زنندهترین فکر این روزهایم شده است؛ فکری که خواب و خوراک را از من گرفته است.
امروز تمام حرفهای دلم را مینویسم. یک کتابچه دارم که در آن همه پلانهای تحصیلی و زندهگیام را نوشتهام، اما حالا که به آن نگاه میکنم، فقط اشک در چشمانم جمع میشود. با خود برنامه ریخته بودم جشن فراغت مکتبم را خیلی باشکوه برگزار کنم؛ همه دوستان، همصنفیها، استادان و خانوادهام حضور داشته باشند و در کنار هم جشن بگیریم. اما اینها همه فقط تصویری ذهنی و خطوطی روی کاغذ باقی مانده است.
قرار بود پارسال فارغ شوم و امسال دانشگاه را آغاز کنم؛ اما حالا حتا بیرون رفتن هم برایم ممکن نیست. برنامه داشتم در کنار دانشگاه کار کنم تا هزینههای تحصیلم را خودم بپردازم، اما حالا فقط به این خطها خیره شدهام.
برای خودم آینده و زندهگیای نقاشی کرده بودم که پر از خنده و خوشی، در کنار دختران و زنان کشورم باشد؛ اما حالا با دست خالی این خطها را مینویسم. حتا تصویر یک نهاد حمایتی برای دختران و زنان را در ذهنم ساخته بودم و مکتبی را تصور کرده بودم که برای دختران، زنان و اطفال یتیم بنا کنم.
یک هفته است که قلبم بیش از هر زمان دیگری شکسته است. شاید فکر کنید شکست را پذیرفتهام، اما تا زمانی که خون در رگهایم جریان دارد، ادامه میدهم. با این حال، اگر خودم نتوانم تحصیل کنم و از اینجا بیرون شوم، آینده و سرنوشت من هیچ تفاوتی با سرنوشت مادرم نخواهد داشت.
با این رزومهای که دارم، با امید و انگیزه بیشتر به مکاتب درخواست میفرستم و خودم را استوار نگه میدارم، اما پاسخهایی دریافت میکنم که روز را در نظرم به شب بدل میکند. دختر بودن در افغانستان آسان نیست؛ فشار محیط، فشار خانواده و نگرانیهای تحصیلی و آینده سرت را خم میکند، اما باز هم با شجاعت سرت را بالا میگیری. برای یک لبخند، در برابر پدر و مادر همه دردهایت را پنهان میکنی. این روزها بهسختی در برابر پدر و مادرم لبخند میزنم، چون نمیخواهم نگرانیهایم کمرشان را بیشتر خم کند.
در گوشهای از اتاق میروم و اشک میریزم تا کسی نفهمد چه باری بر دوش دارم. با خود فکر میکنم که دیگر برای آموزش و تحصیلم چه باید بکنم. ایستادن دوباره زمان میخواهد و بسیار سخت است. هر شب که میخوابم، با خود میگویم: «فردا که بیدار شوی، حتماً یک ایمیل خوب و خوشآیند از یکی از مکاتبی که درخواست دادهای، دریافت خواهی کرد.»
هر صبح، پیش از هر کاری، اول ایمیلهایم را بررسی میکنم تا با خبرهای خوش روبهرو شوم؛ اما صندوق ایمیل خاموش است. با خود میگویم نگران نباش، تا شب ایمیل میآید و شب را هم با همین امید به صبح میرسانم. شاید روزی برسد که ایمیل بورسیه تحصیلی را دریافت کنم و بتوانم افغانستان را ترک کنم.