در حال بارگذاری… / Loading…

توپ امید یک آغاز است نه یک پایان

خورشید بی‌رحم بود، پوست‌مان را می‌سوزاند و تسلیمی می‌خواست. اما قلب‌های‌مان بلندتر می‌تپید. می‌گفت بمانید و بدوید. زمزمه می‌کرد: قوی‌تر بازی کنید، سریع‌تر بدوید، بلندتر بخندید. چون این فقط یک بازی نبود، یک مقاومت بود. هر ثانیه در آن میدان، زمان دزدیده‌شده‌ای بود، ذره‌ای آزادی در دنیایی که سکوت و سکون را برای ما می‌خواست. این فقط اولین بازی بود؛ بازی‌ای که در آن هیچ‌چیز آماده نبود. نه کفش ورزشی، نه لباس مناسب، نه حتا یک توپ درست‌ و حسابی. یک توپ پلاستیکی کهنه و نیمه‌باد را برداشتیم و دویدیم در زمین سیمانی؛ زمین سفت و داغ که پاها را می‌سوزاند. لباس‌های بلند و معمولی به تن داشتیم؛ همان چادرها و چپلی‌های روزمره. اما چه اهمیتی داشت؟ همین که توانسته بودیم دور از چشم‌ها جمع شویم، خودش یک پیروزی بود.

بازی‌مان بیش‌تر شبیه دویدن‌های بی‌هدف بود تا فوتبال واقعی. توپ مدام از کنترل‌مان خارج می‌شد و به دیوار می‌خورد. گاهی پاهای‌مان در چادرها گیر می‌کرد و زمین می‌خوردیم. اما می‌خندیدیم، بلند و از ته دل. این‌گونه بازی کردیم؛ نه با وجود گرما، بلکه به‌خاطر آن. چون اگر می‌توانستیم آن را تحمل کنیم، می‌توانستیم هر چیزی را تحمل کنیم. خورشید در آسمان سنگینی می‌کرد، گویا اشعه سوزانش زمین ترک‌خورده زیر پای ما را می‌فشرد. نفس کشیدن در آن هوای داغ و خشک، خود به‌تنهایی یک مبارزه بود. اما هیچ‌کدام از این‌ها مهم نبود. چون در آن روز فراموش‌نشدنی، برای نخستین بار فوتبال بازی کردیم. این نه یک بازی معمولی، بلکه گواه زنده بر روح شکست‌ناپذیر دخترانی بود که می‌خواستند میدان خود را داشته باشند؛ میدانی که با استادیوم‌های رویایی ذهن‌مان فاصله نجومی داشت، اما برای ما مقدس بود. طالبان میدان خودشان را ساخته بودند؛ دنیای خشک، محدود و خفقان‌آور. اما این‌جا؟ این‌جا میدان ما بود. تکه‌ای از خاک که برای چند ساعت دزدیده شده بود و قوانین خودمان را بر آن نوشتیم.

با لباس‌های بلندی دویدیم که دور پاهای‌مان می‌پیچید، با چپلی‌های پاشنه‌بلندی که با هر قدم در خاک فرو می‌رفت. مسخره بود؟ شاید. اما آن‌چه واقعاً مسخره بود، این فکر بود که پارچه و کفش می‌تواند شادی ما را زندانی کند. هر زمین خوردن، هر خنده‌ای که با لنگیدن‌مان به هوا برخاست، پنجه‌ای بود در چشم کسانی که خیال می‌کردند می‌توانند به ما بگویند چطور حرکت کنیم و چطور زنده‌گی کنیم. هوا از گرما سنگین بود، اما خنده‌های‌مان از جنس آزادی بود؛ آزادی دختران در کشوری به‌نام افغانستان. این فقط صدا نبود؛ هر قهقهه، هر فریاد پیروزی وقتی توپ در هوا می‌چرخید، آجری بود در بنای دنیایی که می‌ساختیم؛ دنیایی که در آن با صدای بلند وجود داشتیم، بی‌عذرخواهی.

نه داور داشتیم و نه سکو. جامی در کار نبود. اما در ذهن‌های‌مان؟ ما غول بودیم. هر دویدن دنبال توپ، دویدنی بود به‌سوی چیز بزرگ‌تر از خودمان. با هر پاس، ما فقط بازی نمی‌کردیم، تاریخ را بازنویسی می‌کردیم. در خیال‌مان، آن زمین خاکی به استادیوم المپیک تبدیل می‌شد، با هلهله هزاران تماشاگر. توپ زیر پای‌مان فقط چرم و باد نبود، امید بود، وعده‌ بود و اثباتی بود بر این‌که حتا در قفس هم می‌شود بال گشود.

زمان هیچ‌وقت با ما همراه نبود. ساعت همواره در حال تیک‌تاک، سایه‌ها در حال بلند شدن. هشدار می‌داد که این دوام نمی‌آورد. اما در آن لحظات زودگذر، ما ابدیت را ساختیم. توپی که در هوا می‌چرخید، فقط نماد زنده‌ بودن در دنیایی بود که ما را بی‌حس می‌خواست. این بیش‌تر از فوتبال بود؛ این کیمیاگری بود. ما خاک، ترس و قوانین شکننده را برداشتیم و به طلا تبدیل کردیم.

کسی زمان را ثبت نمی‌کرد. شاید بیش از بیست دقیقه بازی نکردیم. پیش از آن‌که کسی متوجه شود، پیش از آن‌که مشکلی پیش بیاید، پیش از آن‌که خاطره خوب‌مان به دردسر تبدیل شود، بازی را تمام کردیم. اما همان بیست دقیقه کافی بود. کافی بود تا بفهمیم که با وجود تمام محدودیت‌ها، هنوز می‌توانیم لحظاتی را برای خودمان داشته باشیم. لحظات ساده، اما لبریز از معنا. آن روز، نه داور داشتیم، نه تماشاچی و نه زمین مناسب. اما آن‌چه داشتیم از همه این‌ها ارزش‌مندتر بود: اراده بازی کردن؛ حتا روی سمنت داغ، حتا برای چند دقیقه، حتا با تمام محدودیت‌ها.

وقتی بازی تمام شد، زمین را ترک کردیم، نفس‌نفس‌زنان، اما دگرگون‌شده. دستان‌مان بر شانه‌های یکدیگر گره خورده بود. آن‌ها می‌توانستند توپ را بگیرند. می‌توانستند میدان را بگیرند. اما هرگز نمی‌توانستند آتشی را که در دل‌مان افروخته بودیم خاموش کنند. چون آزادی یک مکان نیست، یک احساس است. وقتی حتا برای لحظه‌ای آن را چشیده باشی، تا ابد به دنبالش خواهی دوید. پس بگذار حصار بکشند. بگذار قانون بنویسند. ما به بازی کردن ادامه خواهیم داد. به خندیدن ادامه خواهیم داد. به رویای استادیوم‌هایی که روزی مال ما خواهد شد، ادامه خواهیم داد.