تنها سلاح ما امید است
مینویسم برای تو، تویی که شاید امروز در افغانستانی و یا در هر کجای دیگر دنیا. در چادر سرد، در پناه یک دیوار ترکخورده، یا شاید زیر خاکستر یک خانه نیمهویران. نمیدانم نامت چیست، اما میدانم قلبت شبیه قلب من میتپد، وقتی شبها از ترس صداهای انفجار لحاف را تا بالای صورتم میکشم و دعا میکنم که صبح را ببینم. ما از سرزمینی آمدهایم که جهان بیش از آنکه به زندهگیمان بنگرد، شمار قربانیانمان را میشمارد. جایی که صدای خنده یک دختر میتواند خطرناکتر از صدای گلوله باشد. اما با این حال خندیدهایم. آری من و تو هر دو در تاریکی خندیدهایم، نه از سر بیدردی بلکه از سر لجاجت با سرنوشتی که میخواهد ما را خاموش کند.
تو را نمیشناسم، اما گویا هزار سال است با تو زیستهام. درد ما مشترک است. اشکهایمان بیآنکه یکدیگر را ببینیم، در یک دریا میریزند. افغانستان امروز سرزمینی است که نفسهایش به شماره افتاده. دختران این خاک هر روز با چشمان پر از ترس از خواب بیدار میشوند، نه به امید فردای روشن، بلکه از بیم اینکه مبادا امروز آخرین روز زندهگیشان باشد. مکتبها برایشان تبدیل به خاطره شده، شفاخانهها ویران شدهاند و خانهها، آن سنگرهای امن کودکی، حالا تلی از خاکسترند.
روزی رویای داکتر شدن، معلم شدن، یا حتا آزادانه قدم زدن در سرکهای شهرمان را داشتیم. اما امروز تنها آرزویمان یک وعده نان است، یک جرعه آب پاک و یک شب بدون صدای انفجار. من یک دخترم، از همان سرزمینی که نامش افغانستان است، اما دیگر شباهتی به وطن ندارد. اینجا بوی خاک سوخته میآید، بوی آوارهگی، بوی اشک مادری که دیگر صدای خنده فرزندش را نمیشود. «فقط میخواهم فرزندانم بدون ترس از مرگ بخوابند… .» این را یک مادر جوان در حالی که کودکش را به سینه چسبانده زمزمه میکند. او دیگر به آینده فکر نمیکند، چون آیندهای وجود ندارد. او فقط میخواهد فرزندش زیر آوار دفن نشود، در سرمای زمستان یخ نزند، یا از گرسنهگی تلف نشود.
چرا باید زندهگی برای ما اینگونه باشد؟ چرا باید هر روز هزاران زن و کودک در سکوت بمیرند و دنیا فقط تماشا کند؟ چرا باید فرار از وطن تنها راه نجاتمان باشد؟ اما ما هنوز امید داریم، امیدمان را در چشمان مادربزرگهایی میبینیم که با وجود همه رنجها قرآن را در آغوش میگیرند و دعا میکنند. امیدمان را در دستان کوچک کودکانی مییابیم که زیر آسمان پرستاره روی خاکها نقاشی میکشند و رویای صلح را در ذهن میپرورانند. امیدمان را در مقاومت زنانی میبینیم که هر روز در سکوت تاریخ جدیدی مینویسند.
دختران اینجا رویاهایشان را در چمدانهای خاکخورده پنهان میکنند. وقتی مکتبها به خرابه تبدیل شدند، دیگر کسی نگفت «بزرگ که شدم، داکتر میشوم.» حالا همه میگویند: اگر زنده ماندم، شاید روزی شاید فقط شاید.
نه برق داریم، نه آب، نه دوا. نه پنجرهای که آفتاب را از آن ببینیم، نه دفتری که در آن رویای کودکانهای بنویسیم. اینجا دختر بودن یعنی بار هزار بغضِ ناگفته را بر شانه کشیدن؛ یعنی دلتنگ آغوشی بودن که شاید هیچوقت دیگر نباشد. اینجا دختر بودن، یعنی قوی بودن در اوج ضعف.
ما شاید امروز زخمی باشیم، اما شکسته نیستیم. شاید فراموش شده باشیم، اما تسلیم نشدهایم. دنیا شاید صدایمان را نشنود، اما ما فریاد میزنیم: ما را تنها نگذارید! من بهعنوان یک دختر افغان با تمام وجودم باور دارم که روزی دوباره آفتاب صلح بر این سرزمین طلوع خواهد کرد. روزی که دخترانم بتوانند بدون ترس به مکتب بروند، روزی که مادرانم بدون دغدغه نان شب فرزندانشان را آماده کنند، روزی که پدرانم با افتخار بگویند: این وطن ماست، و ما در آن آزادیم. تا آن روز ما نفس میکشیم. تا آن روز ما مقاومت میکنیم. تا آن روز امید، تنها سلاح ماست. در افغانستان امروز، زندهگی دیگر آن مفهوم همیشهگی را ندارد. اینجا مردم نه زندهگی میکنند و نه میمیرند، فقط زندهاند. زندهاند، چون قلبشان میتپد. زندهاند، چون هنوز امیدی هرچند کوچک در چشمانشان موج میزند.
این جملات را دختر جوانی زیر چادری پارهای در یکی از اردوگاههای آوارهگان افغانستان با دستان لرزان روی صفحه تلفن همراه شکستهاش، نوشته است. او نه به دنبال آرزوهای بزرگ است و نه رویای تحصیل یا آزادی دارد؛ فقط میخواهد زنده بماند. زنده بماند و خانوادهاش را از این تاریکی نجات دهد.