بسته شدن مکتبها و آغاز درسهای آنلاین
مریم امیری هستم، تازه پا به هفدهسالهگی گذاشتهام و امسال در یکی از مکتبهای آنلاین درس میخوانم. روزی که هرگز از خاطرم نخواهد رفت، ۱۵ آگست سال ۲۰۲۱، روز یکشنبه، ساعت ۱۱:۰۵ قبل از ظهر بود؛ آخرین باری که با یونیفورم مکتبم پشت میز ریاضی با همصنفیهایم نشستم و به تخته سیاه خیره شدم. در یکی از مکاتب خصوصی شهر کابل درس میخواندم. از لحاظ امکانات، شرایط بهتری داشت اما تخته ما سیاه و چوبی بود، با تباشیر مسالههای زندهگی و معادلات ریاضی را در آن نوشته میکردیم. آن روز، پایان یک فصل از زندهگیام بود و آغاز فصل دیگر که هیچکس انتظارش را نداشت. بعد از آن روز، زندهگی من و میلیونها دختر دیگر سرزمینم دگرگون شد. هر کدام از ما به سمتی پرتاب شدیم، گویی بادهای سرنوشت، ما را به مسیرهای ناشناخته هدایت کردند. اما من راه و هدفم را گم نکردم؛ هدف من تحصیل دانش بود که همچون چراغی همواره روشنگر راهم بود.
سال ۱۴۰۴ از راه رسید و چهارمین سال است که از مکتب و درسهای رسمی بهصورت حضوری دور هستم، اما درسهایم را از طریق آنلاین همیشه پیش بردم. در این چهار سال با شرایطی روبهرو شدم که گاهی مرا تا مرز ناامیدی کشاند؛ دلتنگی برای دوستانم، تنهایی در برابر دنیایی که به سرعت تغییر میکرد، درد و غصههایی که گاهی چنان سنگین بودند که احساس میکردم مانند یک مرده متحرک هستم – بدون هدف و بدون انرژی. اما در میان این تاریکیها، لحظاتی هم بودند که سرشار از قدرت میشدم، گویی نیرویی از درونم فوران میکرد و مرا به جلو میراند. این قدرت همان عشق به یادگیری و امید به آینده بود که هرگز در من خاموش نشد.
گاهی به آلبوم عکسهای قدیمی مکتب خیره میشدم و اشک میریختم. خاطراتی که مانند فلمی در ذهنم مرور میشدند؛ روزهایی که با دوستانم در حیاط مکتب میدویدیم، صدای خندههایی که دیوارهای صنف را پر میکرد، و حتا آن لحظات سخت امتحانات که حالا به نظرم شیرین میآمدند. گاهی خطهایی از خاطراتم را بازنویسی میکردم، اما هر بار این کار مرا به بنبست عاطفی میکشاند. خاطرات مکتبم را بیش از ده بار نوشتم و هر بار با روشهای مختلف سعی کردم آنها را از ذهنم پاک کنم؛ چون هر بار که به آنها فکر میکردم، احساس میکردم در دام گذشته گیر کردهام و این مرا ناامید و ناراحت میکرد.
این سه سال طوری گذشت انگار سه قرن گذشته باشد؛ درسهای آنلاین هم عاری از مشکلات نبود؛ بزرگترین چالش من، مصرف انترنت بود که برای من و فامیلم بسیار گران تمام میشد. این تنها مشکل من نیست، مشکل دختران دیگر نیز است. چالش دیگر، انترنت ضعیف بود. این چالشها گاهی مرا به گریه میانداخت؛ اما راهحلی برایش نداشتم؛ چون خانه ما در موقعیتی است که چهار سمت آپارتمانهای شش منزله و بلندتر از آن است که باعث کاهش سیگنال انترنت میشوند.
وقتی در سنبله سال گذشته وارد مکتب آنلاین شدم، بالی در وجودم برای پرواز بهسوی رویاها و اهدافم گشوده شد. مکتب آنلاین اندکی تسکین برایم شد. برای منی که از همه حقوق اولیهام محروم هستم، مکتب آنلاین یک فرصت بود تا بتوانم رشد کنم و قدرتمند شوم. در اوایل، کمی مشکل بود. اما با گذشت مدتی توانستم خودم را با شرایط وفق دهم.
دوری از درس و مکتب سبب ایجاد ابهامی نسبت به مکتب در من شده بود که بعد از مدت شش ماه درس آنلاین توانستم خود را در جایگاه یک دانشآموز دختر پیدا کنم. روزهای سختی بود؛ پروژههای درسی و کار خانهگی را به پایان میرساندم. اما تمام این روند، خاطره مکتب را برایم تازه میکرد؛ روزهایی که درس نمیخواندیم و با سوال پرسیدن، استادانمان را کلافه میکردیم. از مسوولیتهای درسیای که برای ما سپرده میشد، سرپیچی میکردیم. اما در این مدت، یاد گرفتم که مسوولیتپذیر باشم و با جدیت به کار خانهگیام برسم و خود را به چالش بکشم.
تمام تلاشم را کردم تا بخوانم و بنویسم. نتیجه این تلاشها، نشر اولین کتابم بود؛ در دوازده نوامبر سال گذشته، کتابم رونمایی شد. در محفل رونمایی کتاب خود را کنار دوستان، دختران و زنان نویسنده یافتم. اسم کتابم «پایانی برای شروع دیگر» است، این جملهای است که برای دختران همسن و سالم معنا و مفهوم عمیق دارد. برای ما که پل آموزشمان را شکستهاند، راههای دیگر برای آموختن یافتهایم و در جاهای دیگر و به شیوههای دیگر آغازگر راه جدیدمان شدهایم.
امروز پس از مدتها احساس زنده بودن میکنم. این حس را مدیون مکتب آنلاینی هستم که در آن درس خواندهام. اینجا، جایی است که میتوانم دوباره رویاهایم را دنبال کنم، جایی که مرزهای فزیکی دیگر محدودم نمیکنند. درسهای آنلاین پنجرهای هستند به دنیای جدید که در آن دانش و یادگیری هیچوقت متوقف نمیشود. من دیگر آن دختر ناامید و غمگین نیستم؛ من دختری هستم که با هر درس جدید و با هر صفحهای که میخوانم، با هر کلمهای که مینویسم، به خودم و آیندهام نزدیکتر میشوم.
سقوط حکومت و تغییرات ناگهانی در زندهگیام درسهای بزرگی به من دادند. یاد گرفتم که حتا در تاریکترین لحظات امید را نباید از دست داد. یاد گرفتم که زندهگی همیشه آنطور که ما برنامهریزی میکنیم پیش نمیرود، اما این به معنای پایان راه نیست. بلکه فرصتی است برای پیدا کردن مسیرهای جدید و کشف تواناییهایی که شاید هرگز نمیدانستیم در وجودمان نهفته است. هر کلمهای که میآموزم و هر درسی که میخوانم، قدمی است بهسوی آینده روشنتر؛ آیندهای که در آن هیچ دختری بهخاطر جنسیتش از تحصیل محروم نخواهد شد. آیندهای که در آن آموزش حق همه است و هیچکس نمیتواند این حق را از کسی بگیرد.
من مریم امیری هستم و این داستان من است؛ داستان سقوط و برخاستن، داستان ناامیدی و امید، داستان تلاش و پیروزی. و من میدانم که این تنها آغاز راه است. راهی که در پایان آن دختر بودن در جامعهای مثل افغانستان جرم نخواهد بود. راهی که من با تعداد زیادی از دوستانم شروع کردم، جامعهای که هیچ زن و دختری از حق اولیه خود دور نباشد.
به امید روز آزادی، همه ما در کنار هم، راه آموزش را به پیش میگیریم. البته این راه پرهزینه است، اما ارزش پرداختن آن هزینه را دارد. باید از جانمان که نقطه ثقل تمام قدرتهاست، در این مسیر مایه بگذاریم.